تبليغاتX
میدونم یه روزی میای

میدونم یه روزی میای

تو همونی هستی که قرار مال من بشی؟

 

سلام.بايد پست بذارم دارم ميترکم.شام نميتونم بخورم.نميتونم بخوابم.معدم درد گرفته خستم
از کي؟ساينا... !ديگه کارم تمومه.رو تموم اعتقاداتم پا گذاشتم رو غرورم رو همه چيم ديگه
نميتونم خودمو گول بزنم عاشق شدم؟نه اين دفعه فرق داره اين شانسو نبايد از دست بدم
ديگه عمرا همچين موقعيتي گيرم بياد. من ساينا رو... پست قبلو خوندين؟ازاون موقع چند
روز بيشتر نميگذره ها اما نميدونم چرا انقدر اتفاق افتاده ! ساينا و من روز هاست
کنار هم تو دانشگاه ميشينيم اون همچنان ميگه فقط دوستي تو دانشگاه  در عين حالم ميگه
 اگه بتوني منو قانع کني دوست پسر داشتن برم سودي داره من دوست دخترت ميشم منم 3
روز ساعت ها باهاش تلي حرف زدم خيلي خاصه. خيلي خيلي .خودشم ميدونه واقعا جذابه
برا همين اعتماد به نفس بالايي داره و اصلا از اينکه منو ناراحت کنه نميترسه  شايد همش
خواب باشه شايد سوء تفاهم نميدونم.يه باربهم گفت بيا ببينمت منم رفتم يه کم باهم راه رفتيم
اون روز خيلي مهربون بود واي چقدر جذاب بود اما کاش اون روز نميگفتي بيام آخه منو
درگير خودت کردي.اما ديروز سر حال نبود بازم حرفمون شد بازم غيرتي بازيم گل کرد
بهم گفت من نميتونم اون کسي باشم که تو ميخواي بازم حرفاي اولين روز. گفت اما دوست
باشيم منم گفتم باشه بر عکس گذشته که اصلا اعتقاد به دوستي هاي کوچيک نداشتم اما ساينا
ارزششو داره تا  چند سال باهاش باشم حتي اکه دوسم نداشته باشه .نميدونم چيکار کنم مگه
ميشه قيدشو بزنم؟هرروزتو دانشگاه ميبينمش تازه هميشه مياد کنارم ميشينه واي وقتي اون
هست اصلا نميتونم به کسي نگاه کنم. بريدم کم آوردم جلوش.اون يه دختر همه چي تمومه
همه دوستام ميگن قيدشو بزن خودت اذيت ميشي اما نميتونم. ساينا خيلي عجيبه شخصيتش
خيلي محکمه بچه تهران تو بابل تنهايي خونه گرفته  با مامان باباش انقدر راحته که يه بار
که به موبايلش تليدم مامانشم به تلفن خونش زنگ زده بود به مامانش ميگفت دارم با دوستم
آرش صحبت ميکنم ساينا روشن فکر ترين آدميه که تا حالا ديدم از همه چي سر در مياره
از همه چي عاشق خوراکيه من ميخوام براش بخرم اما ميگه مامانم همه چيز برام گذاشته
اصلا اجازه نميده بهش محبت کنم .کم آوردم به خدا کم آوردم يکي به من بگه چيکار کنم يکي
نيست يه راه چاره برا اينکه اونو پايبند دوستي با خودم کنم بده؟من به خاطرش... نه هنوز
زوده برا اين حرفا.احساس اون نسبت به من چيه ؟هيچي بعيد ميدونم اصلا.... خدايا همين
الان که ميخوابم نذار ديگه بيدارشم من نميتونم ازپس زندگيم بر بيام حتي نميتونم کسي رو که
ميخوام برا خودم نگه داشته باشم تقصير من چيه پولدار نيستم؟اما همينقدريم که دارم حاضرم
فداي يک تار موي کسي که دوستش دارم بکنم.اما هيچ کس قدر منو نميدونه دلم ميخواد بهش
بزنگم اما غرورم چي ميشه اصلا اون براش فرقي ميکنه؟آخه تنها تو اون خونه چه فايده اي
داره چرا همخونه نگرفته انقدر حرف دارم اما حوصله ندارم ديگه بنويسم خستم حالم از اين
روز گار بهم ميخوره شايدم من لقمه ي بزرگ تر از دهنم برداشتم!

+نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت18:33توسط پسرم 23 سالمه | |

 

سلام. امروز ميخوام يه آپ اساسي کنم بهرحال خيلي وقته نيومدم بايد از خجالتتون در بيام
حقيقتش ديگه درسا شروع شده و مشتري هم دارم چندتام سفارش کار دارم ديگه جون داداش
وقت نميشه. بذار ازينجا شروع کنم که من واقعا الان از زندگيم راضيم اصلا نميتونستم اين
روزا رو تصور کنم البته دانشگاه رو ميگما . اي خدا بازم روزاي خوش دانشجويي وقعا من
موندم زندگي چقدر شيرينه وقتي يه پايه شش دنگ برا کارايي که ميخواي بکني داشته باشي
کسي که مثل تو فکر کنه.الان 2 ماه از شروع دانشگامون ميگذره ديگه تابلو شدم!عيبي نداره
مي ارزه در عوض حس ميکنم به چيزايي که دوست دارم دارم ميرسم. ديگه کل دانشگاه در
حال شيطوني هستيم يعني هر روز خيلي خوبه. دخترام نباشن باز خوبه يعني  کلا داريم
ميخنديم. حالا قضيه اي رو که اين روزا اتفاق افتاده رو ميخوام براتون تعريف کنم. من تو
دانشگاه با يه پسري به اسم حسين آشنا شدم که هميشه با هميم.يه دختريو ازاوايل تا به حالا
 زير نظر داريم که خيلي چهره خوبي داره اما بيش ازحد شيطونه يعني لحظه اي نيست
که يه پسري دورش نباشه و در حال .. ... نباشن. اينجوري شد که ما هم يه باري کنارشون
نشستيمو حسين بيوگرافي طرفو ازش درآورد تهراني بود رشته معماري 20 ساله. کلا بچه
هاي معماري خوشن.همه تيپ زده لارج. درساشون چون راحته همش در حل تفريحن
خلاصه تيريپه سلامو عليکو با طرف ميره هميشه. منم که مثبت نگاشونم نميکنم فقط ميشنم
کنارشون درانتظار يک فرصت مناسب! اين دختره در عين حال که با حسين حرف ميزنه
واسش کافي نيست همزمان بلوتوث هم ميزنه و فايل نوشتار به همه ميسنده آقا منم اسم
بلوتوثشو کشف کردم من خودم تيز!گفتم منم به يه طريق ديگه ميرم تو کارش اينجوري شد
 که روزاي اول باهاش نوشتار بازي ميکردم. يه بار به سرم زد امروزو ميگما شمارمو تو
فايل وود بهش دادم اونم نميدونم چه جوري شد که برام ميس کال انداخت اونم منو شناخت
من موندم اون که يه اشاره کنه 100 تا شماره بهش ميدن چه احتياجي به  من داشت؟آره
الان  حدود  30 تا مسييج از اون تو اينباکسمه! اسمش سايناست خيلي نازه اصلا يه
چيز ميگم يه چيز ميشنويد البته ببخشيدا اينو ميگم!آره کل نوشته هاش به اين شکل بود که
 gf تو برا چي به من شماره دادي چي ميخواي ازم؟گفتم مردم برا چي شماره ميدن؟گفت  
ميخواي؟گفتم نميدونم.گفت:ازمن خوشت اومده گفتم 100درصد.گفت ولي من دوست پسر
نميخوام.نميخوام محدود بشم من تجربه ي خوبي از دوست پسر داشتن ندارم يه جورايي
براش نوشتم که داري تابلو ميشي تو دانشگاه گفت؟حرف هيچ کسي براش مهم نيست بهم
گفت:من فکر ميکردم تو بچه باحالي هستي ميخواستم تو دانشگاه باهم باشيم گفتم:من دوست
ندارم تو دانشگاه تابلو بشم من يه کسي رو ميخوام که بهم وفادار باشه ارتباطش رو با پسر
هاي دانشگاه زماني رو که با منه کم کنه گفت: دوست پسر = محدوديت.هيچ جوري کوتاه
نميومد منم که روشم تو زندگي همينه حوصله سلامو عليک با دخترارو ندارم حوصله جزوه
دادنو اين سوسول بازيارو ندارم خلاصه براش تو ضيح دادم که پس تو نميتوني خودتو
 عوض کني اما درعين ناباوري گفت: تو درمورد من اشتباه ميکني من دختر بدي نيستم
تموم شيطونيمم فقط تو دانشگاه خلاصه ميشه.بيرون که ميام مستقيم ميرم خونه.گفت:يه چند
وقتي رو تو دانشگاه باهم باشيم شايد تونستي متعاقدم کني باورم نميشد اين همون دخترست؟
گفتم باشه امابه شرطي که تو دانشگاه کمتر باهم باشيم وبيشتر بيرون دانشگاه تو کافي شاپ
همو ببينيم گفت نه فقط توي دانشگاه منم گفتم 3 روز ديگه کلاس دارم بهت خبر ميدم
به نظرتون باهاش باشم فکرشو بکنين من اگه تو حياط کنارش بشينم باهاش حرف بزنم
يعني کل دانشگاه منو ...به جون خودم آخه اون 2 ساله اين دانشگاست کسي نتونسته باهاش
دوست بشه اونوقت من...شايدم قيدشو زدم بايد کمتر آفتابي بشم واي من موندم  آخه منو چه
به ساينا؟من مثبت تراز اين حرفام بابا تو رو خدا يه مشاوره بهم بدين برم تو کارش يا نه؟
دم همتون گرم که ميخونين مطالبو. اگه اتفاقي افتاد مينويسم. باي باي

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت22:8توسط پسرم 23 سالمه | |

 

سلام. از پست قبي کلي گذشته ولي چيکار ميشه کرد انقدر اينجا شلوغ پلوغ شده که نگو
هنوز هيچي نشده اوضاع داره از کنترلم خارج ميشه به نوشته هايي که از اين به بعد
مينويسم کاملا توجه کنيد.خوب گفته بودم که من کارشناسي ناپيوسته قبول شدم.اينجايي
که ميگم يعني محل دانشگامون يه داستاني رو با خودش داره که واقعا عجيبه شايدم
ترسناک.اولين روزي که اين دانشکاه رفتم خيلي واسم عجيب بود يه جاي تقريبا دور از
بابل يه حالت مجتمع داشت يعني حياط دانشگاه سر پوشيدست ولي شيک.تا اينکه وارد
کلاساش شديم خيلي عجيب بود نصف کلاس ديواراش کاشي بود ما ميخنديديم چون
فهميديم اون قسمت آشپزخونه بود گرفتين؟هر کلاس در واقع يک واحد آپارتمانيه و
هر کدوم از کلاسا يک حموم و يک دستشويي و...عجيبه نه؟ بعد کلاس ديديدم درحموم 
قفله.آره ساختمون دانشگاه يک آپارتمان 80 واحدست! اولش به نظر مسخره مياد
اما تاآخر اين پستو بخونين.ما همه به فکر فرو رفتيم مگه ميشه ساختمون مسکوني رو
يهو به دانشگاه تبديل کرد؟آخه تازه1ساله اين دانشگاهو ساختن همه تصميم گرفتيم از
اين ماجرا سر در بياريم.ماجرا ازاين قراره که 35 سال پيش يه آدم پولدار اين زمينو
 بالا ميکشه که اون موقع اينجا بي آب و علف بود بعد انقلاب ميشه و طرف از ترس
فراري ميشه وبه يه شهر ديگه اي ميره اين زمين ميممونه اما اهالي اون محل تصميم
ميگيرن رواين زمين برنج بکارن اونا سالها بود که اينکارو ميکردن شايد 10 سال
 20سال نميدونم تا اينکه اون مرده صاحبش برميگرده اون سال زمين آماده محصول
دادن بود صاحب زمين  وقتي برگشت ميخواست رو زمينش ساختمون بسازه يه چند
واحدي اما زمين الان ديگه زمين کشاورزي شده بود اهالي دوست نداشتن زمينو از
دست بدن اونم نامردي ميکنه وروي زمينو دونه هاي برنج يک جا نفت ميريزه وريشه
برنجو خشک ميکنه و بعدم روشون سيمان ميريزه بعد از چند سال همين ساختمون 80
واحدي ساخته ميشه و آماده شده بود تا آدماي جديد بيان توش زندگي کنن اما يه
مشکلي بود تو 4 سالي که واحد ها براي اجاره گذاشته شده بود کلا 4خانواده تو اين
مجتمع اومده بودن فکرکنين توي يک مجتمع 80واحدي حداکثر15 نفرزندگي ميکردن
واقعا ترسناکه اونا ميگفتن شبا از واحداي خالي صدا مياد شايد اين صداي...بود بهر
حال همه ي اين مشکلاتو به خاطر اين همه حس ميکردن که کشاورزاي اون سال
صاحب خونه و زمينش رو نفرين کردن چيه ترسيدين؟پس من چي بگم که بعضي
وقتا تا8 اونجا کلاس دارم؟ بهرحال اين شد قضيه ي دانشگاه ما!باي باي دوستاي گلم

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت8:9توسط پسرم 23 سالمه | |

 

سلام.امروز بعد از چندين روز مينويسم اونم با يه نيروي مضاعف!اين روزا خيلي خوبه.
نميدونم شايد شانس در خونمو زده شايدم خدا داره يه گوشه چشمي هم به ما نگاه ميکنه 
خلاصه يه جورايي انگار نوبت ماهم رسيده. قبلا گفته بودم که من فوق ديپلم بودم تا
پارسال که مهندسي دانشگاه آزاد قبول شدم.ترمي850000 تومن مي افته واقعا نميضرفيد
اه اه اه... منم سراسري دوباره امتحان دادم و درعين ناباوري امسال قبول شدم. جدا از
 هزينش اينجا تو شهر خودمونم وديگه اتفاقات دانشگاه قبليم تکرار نميشه تازه ترم قبلم که
مشروط شدم.واي موقع انتخاب واحد کارم گير کرد و نتونستم به موقع انتخاب واحد کنم
واحد هاي دربه داغون گيرم اومد خواه ناخواه 2 ترم عقبم مينداخت .الان که سراسري
قبول شدم ديگه يه طوري برنامه ريزي ميکنم که به موقع مدرکمو بگيرم.آره بذارين يه کم
از دانشگاه قبليم بگم.خود دانشگاش بد نبود اما  استاداش  اه اه ... حالم ازشون بهم ميخورد
تو روز روشن حقتو ميخوردن کاري نميتونستي بکني! نمره نميدادن, آشنا بازي, تازه
بيشتر ازاين لجم ميگرفت که بعضي از دخترا که هيچي بارشون نبود قبول ميشدن اما
من... واقعا مسخرست.بهر حال ديگه الان من تو شهر خودمم اينجا ديگه نوبت منه که
آشنا بازي کنم استادا رو  ... بهرحال دعا کنين 4 ترمه اين مدرکه لامصبو بگيرم بره
پي کارش. راستي يه کم از اين روزا بگم؟ اوضاي روحيم خوبه سرم شلوغه کاراي
دانشگاست ديگه وقت نميکنم برم وب بگيرم! خدا کنه هميشه همينجوري باشه راستي
يه تشکر از دوست خوبم  صدف  که داره مشاوره ميده البته با نظرش موافق نيستما ولي
همينکه نظر ميده و ميخونه خيلي خوبه. بهتر ازاينه که بيان تو وبلاگت شعر بنويسن!
دم همتون گرم که تحملم کردين. ما هم دانشجو شديم. ميخوام يه برنامه ريزي کنم بعد از
ظهرامم پربشه ديگه فکر غصه هام نيفتم. راستي فکر نکنين من مشکلي دارم که دارم تو
وبلاگ تمام جزئيات زندگيمو ميگما فقط يه جور درد دل همين. الان فهميدم که خيلي اين
وبلاگو جدي گرفتم داره کم کم برام شر ميشه. دارم مزاحم پيدا ميکنم يک سري انسانهاي
مزخرف دارن وبلاگمو ميخونن که ول کن هم نيستن. به کوري چشم شما هم که شده
اوضاي روحيم توپه! 3روز ديگه انتخاب واحده بايد برم دانشگاه قبليه انصراف بدم  شايد
تونستم شهريه ثابتو  که پرداخت کردمو پس بگيرم يا اينکه 13 واحدي که اونجا پاس
کردمو انتقال بدم.اگه بشه که عاليه خوب فکر کنم کافي باشه.ديگه شايد ننويسم اگرم نوشتم
ديگه در مورده دانشگاه جديده خواهد بود تو اين مدت  دو سه مورد واسم  موقعيت دوست
شدن ايجاد شد که حوصله ندارم بگم يعني هيچ دليلي نداره که بنويسم چون به سر انجام
نرسيد! خدا رو شکر از هر چي گذشتيم از غرورمون هيچي کم نکرديم! تابعد .........      

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت21:41توسط پسرم 23 سالمه | |

سلام! نميدونم چرا تصميم گرفتم دوباره بنويسم شايد از بيکاري شايدم به خاطر اينکه
دانشگاه ميخواد شروع بشه و ديگه وقت نميشه بنويسم. اين چند وقت فهميدم اگه آدم بره
هرچي وبلاگه اينو اونو بخونه تموم نميشه من فکر کنم بالاي 4 ميليون وبلاگ داشته
باشيم.توهروبلاگي هم که ميري اگه بخواي تو پيونداي طرف بري که هيچي آدم بيچاره
ميشه!خداوکيلي کيه که برات دل بسوزونه هان؟همه اومدن نظر دادن رفتن اصلا نگفتن
خرت به چند من! به خدا نااميدم کردين آخه من وبلاگ زدم به تو برسم نه اينکه ... داره
ازت بدم مياد تو خيال نداري بياي نه؟ باشه من عادت دارم. من خستم از خودم,دوستام
خونوادم,از اين تابستونه لعنتي باز بايد برم درس بخونم هيچي به هيچي.از همه بدم
اومده مهموني هارو با خانواده نميرم,بيرونم که نميرم .ولي 2 کار ميکنم چت و قليون
محيط چت رو که مي دونين دختراش همه اومدن کاسبي! شارج ميخوان وب... ميدن
تازه شارجم ندي بازميدن من موندم ما داريم چيکار ميکنيم؟ فکر کنين لخته لخت  پشت
وب! که چي؟من هي ميخوام چت کنم يهو از اين دخترا به تورم ميخوره مسير حرف
زدنم عوض ميشه.تا حالا از42 نفر وبه... گرفتم حساب کنين چند تاست که من نگرفتم
يعني خاک تو سر هممون ايدفعه. امروز ميخوام هرچي ميتونم غمگين بنويسم. موندم
چيکار کنم يه کم آرامش بگيرم؟ فقط خدا و قرآن نگينا! من اصلا اعتقاداتم قوي نيست
بچه بوديم خوش بوديم غصه نداشتيم همه به يه جايي رسيدن.حالا منو نيگا دارم مثل
دخترا وبلاگ مينويسم. خدايا چه مرگمه من؟ روزام که قربونش برم انقدر زود ميگذره
اصلا هيچي .راستي واقعا کسي هست که از زندگيش راضي باشه؟ جدي هست؟
من که تاحالانديدم. کاش ميدونستم مشکلم دختره يا پول يا خانواده يا همش! حالم ازهمه
بهم ميخوره وآدمايي که بي تفاوت هستن آدمايي که احساسه تو نسبت به خودشونو
نميفهمن. آدمايي که فکر ميکنن ازتو بالا ترن و آدمايي که الکي به وبلاگت ميان بدون
اينکه حتي يک خط از نوشته هاتو بخونن. من ميرم وتنها ميرم...

....................................................................................................
                                                                

جديد  جديد     امروز ۲۰/۰۶/۸۸  
سلام بروبچ! دلم تنگيده براتون فقط اومدم يه چيزي بگم توروخدا اونايي که نظر ميدن
مشخصاتشونم وارد کنن تامن بتونم بهشون سربزنم (شاپرک,محسن,دخترگوگولي)مرصي

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت10:39توسط پسرم 23 سالمه | |

 

 اون خواست منو کوچيکم کنه.راستي سلام! بازم من سعي کردم خودمو کنترل کنم.بهش
درگوشي گفتم:بيخيال شو بعدا حرف ميزنيم اما اون ول کن نبود ميخواست کل کل کنه
منم اصلا انگارنه انگار! آدامسا رو ميز بودن اصلا نميدونم چي شد بدون اينکه حواسم
باشه داشتم يکي ازآدامسا رو باز ميکردم بخورم به خدااصلا فکرم اونجا نبود تا خواستم
آدامسو بردارم زد به دستم آدامس افتاد تو ليوان بستني ميدونيد اون لحظه شوک شدم!
اصلا باورم نميشد خود مونا هم خودش فهميده بود که سوتي داده برا اينکه جمعش کنه
گفت:تو که آدامس ايراني نميخوردي.ديگه حرفاشو نميشنيدم.اون حرکت برام گرون
تموم شد.به مرتضي گفتم بلند شو بريم.هر دومون رفتيم.اونروز اونجا شلوغم بود
همه تعجب کردن. فکر کنم بهترين کارو کردم. منو موري اومديم بيرون مجبور شدم
باز سيگاربزنم .مونا زنگيد عصبي بود گفتم برو خونه امروزم زنگ نزن.موري ميگفت
کل کل الکي ميکني ولي نه ديگه نميشد تحمل کرد.راستي کادوهم پريد لامصب! آره از
اونروزتا1ماه نه من زنگيدم نه اون.يه روز دانشگاه بودم داشتم برميگشتم زنگيد آخرين
روزاي دانشگاه بود گفت:اگه من نزنگم تو هيچ وقت نميزنگي نه؟گفتم:هرکي مقصره
خودشم زنگ ميزنه اما اون اصلا خودشو مقصر نميدونست! من گفتم تو الان  باز جو
گرفتتت مو مش کردي حس کردي خيلي بزرگ شدي؟همين جوري الکي يه چيز گفتم
اون گفت مابه دردهم نميخوريم منم گفتم:خودت ميدوني.بعد گفت:تو هم ازخدا خواسته
بودي نه؟من گفتم:کسي که حرف رفتنو ميزنه ديگه اون دوستي بدرد نميخوره به اين
حرفم هنوزم معتقدما.ممکن بود 1سال قهر بوديم اما آشتي ميکرديم اما وقتي يکي ميگه
بسه!ديگه جدي اون رفاقت بسه!آره ما تموم کرديم تا  امروز که شايد 2 سال ميگذره
هيچکدوممون بهم نزنگيديم. آخرين آماري که ازش دارم ميگن... بعضي هام ميگن
ازدواج کرده. ديگه اصلا نديدمش تا 2 هفته پيش.نيگام ميکردا اما من نميتونستم
اونروزو فراموش کنم.ميدونيد الان2تا چيزتوذهنمه.يکي اينکه قبلا کسي که گفته بود
تو اگه دوست دخترم ميخواي بگيري بگير ناراحت نميشم چه جوري بعد چند ماه
ميتونست انقدر برام شاخ بشه؟ودوم اينکه روزآخرکه تماس گرفت وقتي گفت:تموم
کنيم منم قبول کردم چرا گفت: تو هم که از خدا خوسته بودي؟ يعني اون ميخواست
ما بازم باهم باشيم؟مگه ممکن بود؟وقتي اين دفعه تو خيابون ديدمش بازخواستم برم
سراغش !خودمم ميدونم اون آدم آشغاليه ها يعني اگه اون خوبم بود ما به درد هم
نميخورديم.اما بازبه خاطربي کسي دارم لغزش ميکنم تو رو خدا يکي بياد زندگيشو
بامن قسمت کنه من دارم الکلي الکي ديوونه ميشما.تورو خدا راهنماييم کنين من اين
وبلاگو برا همين زدم يه مشاوره اي چيزي.از اين پست به بعد ديگه خاطراتم در
مورد دخترانيست ميخوام روزاي عادي زندگيم تو دو سال گذشته رو بنويسم به هر
حال از همه ممنونم که منو تحمل کردين اگه فقط يکي نوشته هامو بخونه برام کافيه
خدا حافظ ...88/06/12 ساعت 10:21.اگه همين روزا نياي ديگه دير ميشه...

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت12:5توسط پسرم 23 سالمه | |


سلام.من الان ترم5 بودم مونا هم درسو بيخيال شده بود رفت توي يه آرايشگاه کار ميکرد
روزا پيش ميرفتو سوتي دادن هاي مونا داشت شروع ميشد. تو حرفاش نميدونم برا کلاس
گذاشتن بود چي بود ميگفت: با يکي دوست بوده که توزرد از آب در اومده منم گفتم مگه
تو چند تا دوست پسر داشتي؟خيلي راحت ميگفت زياد داشتم منم ازدرون همينجوري داغون
ميشدم.از نظراون همه ي پسرايي که باهاش بودن توزرد بودن هيچوقت فکر کرده بود شايد
خودش توزرد باشه؟آره بعضي وقتام که بهش گير ميدادم ميگفتم:من مثبتم تو چي؟اونم زرتي
ميزد زيره گريه.اواخر زياد پشت تلفن گريه ميکرد يه جور مظلوم نمايي.شايد فهميده بود من
ديگه اونو جدي نميگيرم.افتاد تو کارنماز و خدا و اينا.اما چه فايده مگه ميشه گذشته ي آدمارو
تغيير داد؟منم همش اين مسئله رو چکش ميکردم ميکوبيدم تو کلش. مگه کم مياورد بعضي
وقتا که سرحال بود و گريش نميومد خيلي راحت بهم ميگفت ميخواستي از اول نياي سراغم
اما باز ميدونستم که جدي نميگه اون به من احتياج داشت لااقل تو همون 6 ماهي که با من
بود شيطونيش کمتر شده بود مودب تر بود . ميدونين چرا؟چون من نميذارم روي
دوست دخترم به من باز بشه.هيچ وقت حرفاي ... نميزديم هيچوقت فحش نميداديم اينا همش
تاثيرات من رو اون بود.همون موقع ها بود که داداشش در حل ازدواج با يه دختر اراکي بود
آخه اونا مامانشون اراکيو باباشون بابلي بود.خلاصه موقع عقد داداشش همه رفته بودن اراک
تا 2 هفته ميموندن.مونا هم برا عروسي داداشش موهاشو مش کرد.من قبل رفتن نديدمش اما
خودش که خيلي از خودش تعريف ميکرد.اون رفت.موبايلم که نداشت.ازش بي خبر بودم 
روزاي اوايل عيد بود.يه کمي از شخصيت مونا بگم؟ مونا انساني بود بي ادب نه جلوي منا
با دوستاش خيلي بد صحبت ميکرد . برا همين اکثرا تنها بود. برا همين وقتي يکي رو پيدا
ميکرد که باهاش بيرون بره جو ميگرفتتششو احساس غرور ميکرد اصلا بيدليل  سر من سگ
ميشد!نميدونم چرا مثلا موقع تاسوعا عاشورا که همه ميان بيرون اون بادوستاش بيرون بود
بهم گفت بيا ببينمت.اونجا با موبايل دوستش حرف ميزد گفتم نه خوشم نمياد.اصرار کرد
گفتم باشه اونورم منو ببين.گفت نه بيا پيشمون گفتم نه زشته. يهو ديدم سگ شد گفت به درک
که نيومدي همينجوري.الکي کل کل کرديم من بيخيالش شدم و با خودم گفتم بالاخره شب که
ميري خونه دوباره که تنها شدي حاليت ميکنم!روز بعد زنگ زد کلي معذرت خواهي. ديگه
اين اخلاقشم برام عادي شده بود.به نظر من مونا هميشه بايد تو غم و بدبختي زندگي ميکرد
تا يه کم قابل تحمل ميشد.آره برگرديم به عروسي .اون بعد از 2هفته با يکي از فاميلاي
زن  داداشش به اسم نوشين برگشتن. اون موقع مرتضي هم بابل بود. همون رفيقم که
دانشجوي لرستان بود.آره زنگيد گفت بيا ببينمت برات کادو هم خريدم!منم گفتم نوشينو برا
مرتضي درست کن! فکر کنين تو شرايطي که دوستي خودم متزلزل بود به فکر مرتضي
بودم!چون لرستان به اراک نزديک بود گفتم اون دو تو اونجا باهم خوش باشن.آره قرار شد
4تايي بريم کافي شاپ.مونا خودشو تو تيپ زدن خفه کرده بود منم کف! آقا اصلا انگار
هيچ اتفاقي نيوفتاده!برام کادو خريده بود گفتم بده.گفت:نه آخر که داريم ميريم بهت ميدم
منم گفتم باشه.نوشين انگار از موري خوشش نيومده بود همش داشت اس ام اس بازي
ميکرد اصلا ازش خوشم نيومده بود.داشتيم حرف ميزديم که يهو 2 تا بچه کوچولوي
آدامس فروش اومدن تو.به زورميگفتن بخر.آدامس ايرانيو300 ميگفتن کثافتا.من گفتم من
آدامس ايراني نميخورم اونام هي گير دادن.يهو مونا گفت:آرش بخر دارن التماستو ميکنن
ولي من نميخواستم مگه زور بود؟يهو مونا با يه حرکت زشت و يه چشم غره 600 ميده
و 2 تا ميخره کارش بد نبودا اما اون برا اينکه روي منو کم کنه اينکارو کرد.اون لحظه
انقدر کنار موري خجالت کشيدم!کسايي که وبمو ميخونن تو رو خدا پست بعدم بخونن به
مشاورتون احتياج دارم چون همون روز بود که منو مونا بيخيال هم شديمو....

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت13:11توسط پسرم 23 سالمه | |


آره شروع کردم باهاش حرف زدن که اي کاش نميزدم.بعدنا وقتي ازش پرسيدم چي شد که
پشيمون شديو بهم زنگ زدي گفت:ازنوع حرف زدن غرور وسياست اون روزت خوشم اومده
بود.نميدونم راست ميگفت يا نه.بعد از چند بار حرف زدن باهام قرار گذاشت من که ديدمش
واقعا خوشم اومد اونو نميدونم دروغ چرا.اوايل که حرف ميزديم هميشه کلاس ميذاشت هيچ
وقت شوخي نميکرد مثلابه خيال خودش بهم رونميداد.اما من ميدونستم ازم خوشش اومده برا
همين دلم قرص بود که از دستش نميدم من ساده چقدر خر بودم يک هفته بعد از آشناييمون
تولدش بود شانسو داري؟تو اين بي پولي يه انگشتر نقره براش خريدم خوشش نيومد برد
عوضش کرد. خورد تو ذوقم. خداييش يه آدم با فرهنگ کادو رو عوض ميکنه؟ فوق فوقش
استفادش نميکرد. هيچي بهش نگفتم يه روز باهم رفتيم بانک من قسط داشتم اون برا مدرسش
ميخواست فيش واريز کنه پول کم آورد. بهش دادم! به خدا من آدمه خسيسي نيستم اما
دوست داشتم طرفم انقدر مغرور باشه که نگيره اونم يه کم کلاس گذاشت ولي گرفت. اينجام
يه کمي خورد تو ذوقم.راستي مونا روازمدرسشون اخراج کردن اون فيشي رو هم که داشت
واريز ميکرد براي يه مدرسه شبانه بود خودش ميگفت فقط برا اينکه موهاشو رنگ ميکرده
اخراجش کردن اما کي به کيه هان؟تازه فکر کن من بچه مثبت خانواده فرهنگي.طرفم چي؟
يه دختر هفت خط.الان که دارم مينويسم دارم به اين فکر ميکنم که اون دختر بابلسريه کاملا
عکس مونا بود. زشت وبا فرهنگ و اين زيبا وآشغال.آره آشغال لياقتشه. ديگه از اينجا ميرم
دوباره به خونه دانشجوييم .اينبار منو بهرام ومونا. هر روز ميزنگيدم بهش. گاهي هم اون
ميزنگيد بهرام ميگفت به مونا بگو يه نفر رو برام جور کنه منم گفتم خا!انقدر گفتم تا به زور
دختر عموشو برامون رو کرد يه دخمل مودب سنگين برعکس خودش. بهرام هر چه کوشيد
دختره راضي نشد باهاش دوست بشه دختره حسابي خانواده دار بود به خاطر بهرام کلي با
مونا حرفم شد که چرا فاميلش نازميکنه واينا.چه فايده کيه که قدر بدونه؟من هر2ماه تو اين
بي پولي 50 تومن پول تلفن ميدادم اما نه بهرام نه مونا هيچکي بهم کمک نکرد بازم خاک تو
سرم.البته من ميدونستم اوضاع مالي مونا خوب نيستا ولي دلم ميخواست همراه با من غصه
بخوره که پولشو از کجا جور ميکنم.اما...باز بيخيال.بهرام اين روزا عاشق بود عاشق دختر
عموي مونا.نامرداصلا کارنميکرد من به جاش ظرف ميشستم.من هميشه خراب رفيق بودمو
هستم.روزايي که تلي بادختره حرف ميزد تاراضيش کنه چون بعدش دپرست ميشد يه پاکت
سيگارو ظرف3ساعت تموم ميکرد. خداييش رکورده ها! من شنبه تا چهار شنبه کلاس داشتم
 1ميرسيدم بابل. مونا 4 ميزنگيد که ميخوام ببينمت براش مهم بود که حتما برم.منم که اصلا
وقت نميکردم حتي ريشامو بزنم.ديگه پرو شده بود. هميشه کافي شاپ.آخه من پولي برام
نميموند.همه پولم تو خونه دانشجويي و کرايه راه ميرفت.امابازميبردمش ميگفتم ارزششو
داره.اونجام که پولش بامن بود.يه باربهش گفتم پول ندارم! رفتيم کافي شاپ چاي سفارش
داد.اون روز از خودم بدم اومد.دلم براش سوخت.باخودم گفتم که لابد ميخواد منو ببينه ميگه
بيايم اينجا.ديگه بهش گير نميدادم هفته اي يکبار ميرفتيم. ديگه هميشه باهام مهربون بود.شايد
عاشقم شده بود.حرف از ازدواج ميزد.اما حتي يک لحظه فکر ازدواج با اون نبودم.فکرشو
بکنين اگه حامد ميفهميد من چقدر ضايع ميشدم مگه نه؟روزا ميگذشتنو اون همينجور بهم
وابسته ترميشد. يه باربهم گفت: اگه خواستي دوست دختر بگيري بگير ولي به من بگو من
ناراحت نميشم! اين يعني چي؟1:يعني خيلي دوستم داشت که به هر طريقي ميخواستش
باهام بمونه؟ 2:شايدم يعني اينکه اين حق برا اونم محفوظه که اگه دوست داشت همزمان
با من يه دوست پسر بگيره.اما خودم فکر کنم اوليشه نه؟از اينجا به بعد شروع بدبختيهامه
اگه دوست ندارين نخونين اما من تا اونجايي که بتونم مينويسم...     فعلن باي  دوستاي گلم     

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت13:10توسط پسرم 23 سالمه | |


سلام.از هرچي بگذريم از روزاي تلخو شيرين اين ترم نميشه گذشت.قضيه از اينجا شروع ميشه
که يه روزي با يکي از فاميلاي نسبتا دورم که همسنو سال خودم بود در حال دور زدن بوديم که
ديدم داره به يه دختري به اسم مونا سلام ميکنه اماخيلي صميمي نبودن يعني دختره زياد تحويلش
نگرفت ولي به حدي خوشگل بود که نتونستم درک کنم  که حامد چرا خودشو کف اون نشون
نميده در حالي که من ميدونستم حامد فوق العاده شيطونه پس چرا داشت از اين ميگذشت؟اينجا
بود که من وارد عمل شدم تا آماره طرفو ازش در بيارم حامد گفت:من خودم تيريپ ازدواج دارم
اينو برا فلانو... اينا ميخوام ولي من باور نکردم چون خداييش اصلا حامد رو تحويل نگرفته بود
بازم بيشتر ازش پرسيدم ديگه داشت به شک مي افتاد البته مشکلي نداشتا خيلي راحت شمارشو به
من ميداد اما من نميخواستم خودمو جلوي اون کوچيک کنم. ميدونيد خيلي سخته که با دختري
دوست بشي که حامد ميگفت من اونو براي... هم نميخوام.پس يا من خيلي بدبخت بودم که تو کف
اون مونده بودم يا اينکه باز از بيکسي مجبور به قبول اين شرايط شده بودم.که واقعيت اينه که تو
اون لحظه هردوش در موردم صدق ميکرد.يعني خاک تو اون سرم خاک. اي کاش هيچوقت مونا
رو نميديدمش.به هر حال مجبور شدم به حامد بگم که اونو اگه نميخواد واقعا منو بهش معرفي
کنه اونم نکرد نامردي در حضور من به مونا زنگيدو بهش گفت با من حرف بزنه.واي  انگار
داشتيم خريد ميکرديم چه مزخرفاتي فکرشو بکنين مثل لاشخورا  که تهمونده ي غذاي ديگرانو
ميخورن منم داشتم با دختري که حامد اونو خونش برده بود دوست ميشدم البته اينو حامد دروغ
گفت تا منو به... بودن مونا تحريک کنه به خدا من تو تمام مدتي که با هرکي بودم حتي يک لحظه
بهش نظر نداشتم اصلا افکار من چيز ديگه اي بود. من فقط يکي رو ميخواستم که مال من باشه
و فقط باهاش حرف بزنم اما تا امروز اين اتفاق اتفاق رخ نداد  به جرات ميتونم بگم کسي لياقت
محبت منو نداشت به اين حرفي که الان زدن 100 درصد معتقدم.از بحث خارج نشيم خلاصه
اون روز در حضور حامد با مونا تلي حرف زدم چقدر صداش کلفت بود اما به قيافش فکر
ميکردم و اينکه اکثرا تنهاست و ما ميتونستيم ساعتها باهم حرف بزنيم.البته اون روزا من ديگه
موبايل داشتم اما با موبايل مگه چقدر ميشد حرف زد اگه خونه به خونه حرف ميزديم بيشتر
حال ميداد.من اون روز خيلي خيلي با مونا جدي صحبت کردم قرار شد فکراشو بکنه و فرداش
بهم خبر بده فرداش زنگ زد گفت:نه و اينکه ديگه نميخواد هيچوقت دوست پسر داشته باشه
منم ديگه اصرار نکردم. حامد وقتي فهميد کلي بهم فحش داد وگفت تو بي عرضه اي و بايد
رمانتيک تربودي تا مخشو ميزدي اما من همينم که هستم و تظاهر هم بلد نبودم.آره ديگه داشتم
فراموشش ميکردم که بعد از يک هفته حامد تماس گرفت گفت: مونا بهش  زنگ زده خبر منو
گرفته من که اصلا سر در نياوردم اما نميدونم شايد ته دلم از اينکه ميديدم حامد ضايع شده خيلي
خوشحال بودم مونا به حامد گفته بود که من اون روز بهش بزنگم منم کف!البته مثل هميشه.زود
خودمو باختم تلو برداشتم باهاش حرف زدم.فکر نميکنين ديگه برا اين پست کافيه؟يه چيز
بگم اصلا خوشحال نيستم که تمام جزءيات زندگيمو دارم تعريف ميکنم ميترسم اون نفر اگه يه
روزم که پيدا شد وقتي اين نوشته ها رو بخونه ديگه بيخيال من بشه اما من بايد تا آخرش
بنويسم تا بهش ثابت بشه که چقدر الان بهش احتياج دارم.پس يه بار ديگه  اينو ميگم که
ميدونم يه روزي مياي......   

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت11:12توسط پسرم 23 سالمه | |


آره من آواره و دربدردنباله همخونه آخه 6 ترم شده بودمو هم ترميهام يکي يکي داشتن فارغ تحصيل
ميشدن برا همين بايد با ترم پايينيها خونه ميگرفتم.راستي سلام کردم؟بيخي.ما خودمونو به 3تا
ازبروبچ چسبونديم اسي/مصطفي/وداداشمون داش بهرام که همچنان باهم هستيم ترمه 4 بد نبود يک
صاحبخونه ي زنه ميلياردر داشتيم همسايمونم که معتاد بود صاحبخونه يه پسر به اسم ابولحسن
داشت!عجب اسمي ميخواست خودشو بهمون بچسبونه از خونمون سوء استفاده کنه اولين روزي که
اومد گفت :هرچي خواستين به من بگين مشروب/ترياک/خانوم/بي تربيت!البته تقصير بهرام بود
چون همون اولين برخورد باهاش صميمي کرد اونم پسر خاله شد.ابوالحسن پرسيد:بيام خونتون
ترياک بکشم ما هم گفتيم بيا!آخه گفت برامون... من خودم کف!گفت پس 2 هفته بعد با دوستش ميان
اينجا دود مود هوا کنن وقتي رفتش به خدا 20 دقيقه نشد با ترياک اومد بالا بي جنبه ما که چيزي
نميتونستيم بگيم صابخونمون بود آره داشت پيشمون ميکشيد چقدر اشتها آور بود؟به من گفت بيا منم
جو گير شدم اما... نرفتم يعني بهرامم نذاشت خيلي جدي برخورد کرد ازش بعيد بود البته نميدونم
اون روز خودم قصد کشيدن داشتم يا نه اما به خير گذشت اون موقع ديگه سال 85 بود آها راستي ما
از خونه ميخواستيم بعد 6 ماه بلند شيم روز آخر زري خانوم صابخونمون اومد بالا قليونمونو ديد
گفت بايد از پسر من ياد بگيرين فلان فلان... بيچاره خبر نداشت بچش معتاده همه  مادرا همينن
بدي بچه هاشونو نيينن آره ما از اونجا بلند شديم يه خونه ديگه که کنار قبرستونم بود گرفتيم! 
اونجا انقدر هوامونو داشتن ماه رمضون هر روز برامون افطاري مياوردن اي خدا يادش بخير
الانا ديگه تو ترمه 5بودم 4 نفري تو يه خونه ي کوپولو اين ترم قشنگ ترين دوران کل زندگيم بود
يعني هرروزش خوش ميگذشت منو بهرام باهم خيلي جور شده بوديم شبا 1 نصف شب دوغ با 2تا
ليوان يکبار مصرف ميخريديم ميرفتيم توي قبرستون ميخورديم!خدايا مارو شفا بده.اما خداييش
نميترسيديما خبري ار روحم نبود والا.از اينجا به بعد ميخوام خاطراتمو با جزئيات بيشتري
تعريف کنم خيلي اتفاقات برام افتاده که تو پست بعدي براتون تعريف ميکنم 
راستي من وبلاگمو برا يه چيز ديگه زدما اينارم اگه مينويسم برا اينه که اون نفر همه چيزرو در
مورد من بدونه. راستي هنوز نيومدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت11:44توسط پسرم 23 سالمه | |


سلام.داشتم ميگفتم ما رفتيم توي شهري که بيفرهنگي بيداد ميکرد.مسئولين دانشگاه يابه قول خودمون
دانش دکه خودخود چوپون.به خدا انگاريه تيکه زمينو ازچوپونا خريدن توش دانشگاه زدن و چوپونام به
شرطي زميناشونو فروختن که يه پستي تودانشگاه بگيرن!شايدخالي بندي باشه!راستي من کارداني قبول
شده بودماازهمه بدتردانشگامون دخترم نداشت به غيرازروزاي آخرهفته که منم کلاس نداشتمو مييومدم
خونه.درواقع من اند شانم.ما تو خوابگاه بوديم با 5 تا هم اتاقي. يادش بخير روز اول منو جو گرفت به
خاطراعصابم رفتم1پاکت سيگارخريدم خداييش اعصابموآروم ميکردا ! آقا الان نکشي کي بکشي هان؟
ما شديم سيگاري!خودمونيم اونجاهمه مردمش معتاد بودن.ولي من بابل که ميومدم نميکشيدم والا.يعني
الانم نميکشم.ترم1 گذشت خيلي عادي بود.اما ترم 2 تو اتاق ما شديم فقط 3نفر فرصتي بود تا فکر کنم
اما اصلاحال نميداد.تنهايي آدموعصبي ميکنه تصميم گرفتم اومدم بابل هرروزبچتم.تااينکه با يک دختر
بابلسري آشنا شدم.باش قرارگذاشتم همو ببينيم.واي که چقدرزشت بود!باورم نميشد.اونروز گذشت تا
اينکه باهم باز چتيديم.داشت بينمون علاقه بوجود مياورد منم خر!ولي خيلي مهربون بود و خانواده دار
موبايلم که نداشتيم اون روزا ماهي 100 تومن پول تلفن ميومد تازه روزايي که بابل نبودم هم اون به
خوباگاهم ميزنگيد چقدررمانتيک بودمنم دوستش داشتم اما ته دلم اونو براازدواج نميخواستم نميدونم برا
قيافش بوديااخلاقش چون گاهي انقدرحرف گوش کن بود که اصلاحال نميداد.بايديه کمي خشونتم داشت
گاهي وقتا همو ميديديم يه بارمرتضي هم باهام اومدسرقرار.اونم بادوستش اومد.آخه موري ازم خواست
يکي ازدوستاي طرفو باهاش آشنا کنم.من تااون دخترو ديدم کفم بريد آخه خيلي خاص بود با خودم گفتم
يعني اين موري اوسکول يه همچين دوست دختري بگيره من.... اعصاب مصاب تعطيل شد تا اينکه
فهميدم دختره موريو نپسنديده.هاها...ولي موري هم برااينکه دسته پيش بگيره پس نيفته ميگه:منم اونو
نپسنديدم کي به کيه ها؟آره من 6 ماه با اين دختره بودم يه روز سر اينکه گوشي رو خودش بر نداشت
مامانش برداشت باهاش کلکل کردم.به گريه انداختمش.ميدوني علت اينکه حوصله ي منت کشي نداشتم
چي بود؟به خاطراينکه ديربه دير ميديدمش و چون(از دل برود هر آنکه از ديده رود)ومنم خيلي به اين
جمله اعتقادداشتم نسبت بهش سرد شدموتموم کرديم. آدم حسابي بود اما قيافش به دلم نمينشست
چون اون موقع ها من18سالم بود و فوق العاده ظاهربين.نه مثل الان.به خدا الان فقط اگه يکي باشه که
فقط آدم باشه و فقطم مال من باشه همه ي عمرمو عاشقش ميمونم.رفتم تو حس...
راستي 2بار اماکن جلومونو گرفت چقدر ترسيدم اما نبردنمون .ميدونيد؟ زندگي همش تجربست.
الان ترمه3هستم.هم سيگارهم قليون.چه حالي ميده!بابل تنها تفريحم همين شده بود قليون.اونم با کي؟
مرتضي! 3 ترم تو خوابگاه کشيدم آخرم مسئول خوابگاه نفهميد کي ميکشه همش مينداختم
تقصيراينواون.توي ترمه 3 با دوتا پديده آشنا شدم 2نفر که شبيه جن بودن حسينو عباس آقا خنده بودنا
اتاق خالي ميشد ميومدن ميرقصيدن من از خنده ميترکيدم اي خدا فقط 1 بار اون روزا تکرار بشه.
با هم بلند بلند ميخونديم . سيگار رقص.کجا؟تو يه اتاق 3 متري خوابگاه.يه روز از صداي جيق ما
مسئولش اومدبادوهزارتا پوکه ي سيگار مواجه شد!مگه من کم مياوردم گفتم به خدابچه ها ديشب اومدن
اتاق ما کشيدن.منه الاغ اصلا نکردم اتاقو جارو کنم اي خدا .راستي من ترم2 معدلم شد 9 سه تا درس
3واحدي رو افتادم!همش تقصيراون دختربود.شب امتحان ميزنگيد آخه. هم منو 6 ترمه کرد هم خودش
اونسال کنکور قبول نشد.ديگه 3ترم خوابگاه گرفته بودم ديگه بهم نميدادن بايد از ترمه بعد خونه ميگرفتم
ولي مگه همخونه پيدا ميشد؟از اينجا مونده از اونجا رونده بقيش برا بعد ساعت 2:20 صبح.

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت10:32توسط پسرم 23 سالمه | |

سلام  یه خواهشی بکنم؟کسی که میخواد وبلاگ منو تضعیف کنه

       خواهشن نظر نده         چون مجبورم پاکش کنم

 
سلام.راستش بعضي وقتا که ميرم وبلاگ بعضي از دخترارو ميخونم انقدر حسوديم ميشه البته اونايي رو
ميگم که ازخودشون مينويسن نه اونايي که فقط شعرتو وبشون ميذارن  خلاصه مام هوس کرديم برا دلمون
بنويسيم.ولي خدايي نوشتن به سنو سال نيستا  شايد يه 15 ساله از منه 23 ساله بهتر بنويسه.حالا بيخيال
جو گرفتتم.ميخوام خاطراتمو از اين به بعد براتون بنويسم که بفهمين منه به اين گلي چقدر بدشانسم
زندگي خوب خوب بود تا 17 سالگي اون وقتا بدترين خلافمون نوشابه سر کشيدن تو خيابون بود بدک نبود
با بچه ها دور ميزديم ميخنديدم برا خودمم کلي محبوب بودم سال 82 رو ميگما قضيه از اينجا شروع ميشه
که  4 ماه قبل کنکور ما ميرفتيم کتابخونه با 2 تا از بروبکس .اونجا يکي از همکلاسي هامو که تو مدرسه
اونچنان هم باهم جور نبوديمو ديدم  اسمش ياسر بود  نميدونم چرا اونروز انقدر منو تحويل گرفت  هنوزم
توش موندم خلاصه اون شدرفيق فابم منم نکردم نامردي اون2تا رفيقمو بيخيال شدم{مرتضي واحمد}بعضي
وقتا مرتضي ميگفت:نوع که مياد به بازار کهنه ميشه دل آزار  ولي برام مهم نبود چون ياسر حرفايي ميزد
که تو اون سن خيلي برام جذاب بود همش حرف دوست دخترو اينا رو ميزد به هر حال اون موقع ها برام
خيلي جذاب بود کتابخونه 2قسمته پسرونه ودخترونه داشت که از قضا دختر عموي ياسر که کلي هم چاق
!بود!اونورتلپ بود ياسر همش به واسطه اون آمار تمام دختراي اونورو برامون در مياورد ما هم کفگلس
آقا اين بشر دل ما رو برده بود ما شديم عاشق مونا بعد سانازبعد..... همين جور عاشق ميشديم بدون اينکه
اصلاطرف بدونه.جاتون خالي انقدرتابلو شديم  که تمام ميز کتابخونه رو پر کرده بوديم از اسم دخترا اصلا
يه جاي خالي هم رو ميزنمونده بود.همش ميخنديديم مرتضي هم يواش يواش به ما اضافه شد بعداحمدبعد
علي بعد....... يعني اون ماهه آخر روي ميزي که ما روش درس ميخونديم 12 نفر ميشستن
اوه اوه .مرتضي  بيجنبه انقدر خنديد بعد از 4 هفته اخراج شد اما منو ياسر تا خون تو رگامون بود ادامه
ميداديم البته درسم ميخونديما از 8 ساعتي که ميرفتيم اونجا 1 ساعتم درس ميخونديم!ميدونم حوصلتون
 سر رفت اما من ميخوام همشو با تموم جزءياتش تعريف کنم .من با اينکه ميديدم مونا سوار ماشين دوست
پسرش ميشه و ميره اما باز بهش فکر ميکردم خوب بچه بودم خر بودم و فقط دوست داشتم موقع رفتنشون
ببينمشون آخه ساعتاي آخرهمه ميومدن پايين پس تنها فرصتي بود که ميتوتستم ببينمشون.خلاصه من سر
اون هيچ غلطي نتونستم بکنم. اما اين ياسر آشغال از طريق دختر عموش با دخترا سلامو عليکو
ميکرد لااقل. واي که چقدر دلمون آب ميشد.نميدونم چرا اما من مردم واسه دپرست شدن همه ميگن تو آدم
منفي هستي امااينطورنيست من فقط بدشانسم.بعد چند روز ديدم ياسر با يه دختر به اسم آيدا سلامو
عليک داره.منم کف هميشه باش ميرفتم.يه روزياسر بهم گفت يه چیز باحال بکش بديم به آيدا آخه ما
هنرمندم بودیم!مام کشيديمو تا اينکه يه روزکه تنها داشتم ميرفتم کتابخونه آيداجلوم سبز شد گفت:سلاااااام
آقاي نقاش.آقا منوداري کپ کردم!آخه تا اون روز هيچ دختري اينجوري تابلو بهم آمار نداده بود!منم سلام
کردم سريع رفتم بالا.ولي خوشگل بودا به جون خودم اما يه بار ديديم تو خيابون داره به 2 تاپسره سن بالا 
دست ميده اونجا فهميديم که طرف از ريشه فلانه....آقا باز من دپرست شدم مثل هميشه اما مگه روم کم
ميشد؟يه باردنباله 3تا دختر رفتيم که رفتن تو  يهNGO.فرداش 6نفر ازما رفتيم اونجا ثبت نام کرديم.
سال82 اين چيزا مد نبود.اونا بيشترتو کاره محيط زيست بودن.ماهم به بهانه محيط زيست تو اردوهاشون
شرکت ميکرديم!ولي نميدونم چرا هيچوقت اون3تا دخترو ديگه نديديم پاقدمو داشتي؟تو اين فا صله بروبچ
همه ادعاي دانشگاه سراسري قبول شدن ميکردن اون موقع ها خيلي سخت بود نه مثل الان که از هر 2
نفريک نفرسراسري قبول ميشه سال82 هر15نفر يکي قبول ميشد.تو جمع ما هم فقط من قبول شدم ولي
خداييش خوشحال نشدم چون دوستام باهام نبودن.ياسرکه خرخونمون بود آزاد بابل/مرتضي لرستان!ومن
هم که يه شهر کوچيک با50000نفرجمعيت.ولي کلي کلاس داشت قبولي من!همه عالم بهم تبريک گفتن.
اينجوري شد که خاطرات بابل من به خاطرات اون شهر ميره. ديگه اينجا کاري نداشتم تو پست بعد از
اونجا ميگم دلم ميخواد با من باشين ببينيد به کجا منو برد اين روزگار.

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت18:26توسط پسرم 23 سالمه | |

همه چیز همان چیزیست که ما به آن فکر میکنیم هیچ معجزه ای در دنیا

اتفاق نمی افتد.و الان من حس میکنم که داری یواش یواش بهم نزدیک

.میشی در واقع این منم که طبق قانون جاذبه دارم جذبت میکنم

به قانون جاذبه که اعتقاد داری؟

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت18:1توسط پسرم 23 سالمه | |

سلام من این نوشته هارو فقط فقط فقط برا خودم و اون کسی که میخواد

                               تو زندگی باهام باشه مینویسم

 

 خواهش میکنم 3 دسته آدما بیخیال وبلاگ من بشن

پسرا-

دخترایی که دوست پسر دارن-

دخترایی که خیلی از من دورن چون من بابل زندگی میکنم-

 

اسممو نمیگم مثلا (آرش) 23 سالمه ازبابل/ وبلاگو زدم تا با اونی که روحیاتش

!بهم میخوره و دنباله یه دوست میگرده ارتباط داشته باشم.من ترمه7دانشگام

جاش بماند.نمیگم تا هرکسی نیاد مخ مارو کار بگیره بره.نمیخوام اینجا عکس

 بذارم فقط نوشته اونم برا دل خودم.اگرم از اینجا به هیچ دختری نرسیدیم

! لا اقل فردا پس فردا میخونیم حالشو میبریم

!الان که نوشته هارو خوندم فهمیدم کلی بیسوادما

!اصلا جملات بالا بهم هیچ ربطی نداشت

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت17:34توسط پسرم 23 سالمه | |